جعفر شهرى باف

410

طهران قديم ( فارسى )

مىدانستند ، اگر گفته شود مؤثرترين عاملى بود كه ابتدائا سبب دريدگى پردهء حياى جوانان آن روز از دختر و پسر گرديده ، غالب آنان را به خرابى كشانيد مبالغه نگفته باشيم ، چه هنوز زمان در دوره‌اى بود كه حتى بيرون افتادن گوشه‌اى از صورت زن از زير پيچه و نقاب طبق آتش جهنم را برايش مىخريد و توجه مرد و زن نامحرم به يكديگر سيخ داغ براى چشمانشان مقرر ساخته بود و رغبت بر فعل حرام مار و عقرب را در قيامت در اندرون هوسباز انبار مىنمود ، آنگاه در برابر همين چشم و گوش بستگان پشت تابوئى و كنج صندوقخانه‌اى ناگهان مردان خوش گرم و بازوى آرايش كرده‌ى پر تحرك و تخت روانهاى از زنان نيمه عريان مست مدهوش در كارناوال ، دست به گردن و لب بر لب ديده شدند كه از هيچ شناعتى فروگذار نمىكردند و از زن و مردشان عملى نبود كه به انجام نمىرسيد ! ! اگر در سال اول هم در آن نظم و نسقى نسبى برقرار بود و كارناواليان و تماشاچيان تا حدى از حدود نمايش و تماشا خارج نمىشدند ، اما در دوره‌هاى بعد و مخصوصا اتمام نمايش كار به بوسه‌پرانى نمايش‌دهندگان بمردم و مردم به ايشان مىرسيد و آنها در بالا و مردم در پائين بجان هم افتاده ، زشتى نبود كه بظهور نرسانند و قبيحى نبود كه به عمل نياورند ، چنانچه از اولين حركت اين كارناوال بود كه شمارهء فاحشه‌هاى شهر نو از سيصد نفر به هزار و پانصد نفر رسيد و تك‌پران‌هاى خيابانى و خودفروش‌هاى عمومى از عدد و احصاء خارج گرديدند و در يكى از همين هنگامه‌ها هم بود كه ساعت بغلى حقير نيز كه با پس‌انداز شاهى شاهى بتازگى آن را به بيست و پنج قران خريده دين و دل در گروش داشتم ربوده شده داغش به دلم نشست ! كارناوالى در غفلت و به خلسه فرو بردن ملت ، در شباهت كاملش به داستان آن روستائى كه سوار بر خرش گذارش به خانقاه صوفيانى افتاد كه مشغول طرب و سماع مىباشند و چنان مجذوب شد كه خر را جلو خانقاه بسته بديشان پيوست و دراويش نيز كه درمانده‌ى غذاى ظهر و خر را بدون صاحب يافتند آن را ببازار برده فروخته عيش خود بكمال رسانيده خود روستائى را نيز بغذاى آن ميهمان و به ذكر و سرود بعد از آن همداستانش كردند ، از جمله ذكر و سرودى در اين نوا ، كه ( خر برفت و خر برفت و خر برفت ) و خود روستائى هم با